تجربه ای طولانی

بسم الله الرحمن الرحیم

نمیدونم برای شما چی مهمه چی مهم نیست اما هر چی ک خدا ب ذهنم بیاره رو سعی میکنم ک بنویسم.امیدوارم ک کمکی کرده باشم.نمیدونم چند سالم بودشاید  ۱۶ یا ۱۷، یادم میاد ک یکبار دوتا موجود رو حس کردم ک دست راست و چپم نشسته بودن و به زور داشتن یه چیزیرو از تو سرم درمیاوردن چیزی ک درون من خیلی مقاومت میکرد ک از دستش نده.شاید مثلا تو عالم خواب و بیداری بودم.اون دوتا موجود یه چیز سفیدی ک شکل خاصی نداشت رو به زور از سرم بیرون اوردن بعد ک رفتن حال من سرجاش اومد اما خیلی ترسیده بودم.من هرگز از این حالتهام برای کسی حرفی نمیزدم.

یا یه موقعی نشسته بودم بعد میدیدم چندتا موجود کوچولو ک شنل سیاه دارن انگار ک میخوان با من قایم موشک بازی کنن ،میرن و پشت در قایم میشن.من اما با اینکه خیلی تعجب میکردم،محل نمیدادم.

ما زندگی آرومی نداتشیم،پدرم خونواده از هم پاشیده ای داشت ک اعتیاد نابودشون کرده بود،۴تا ازعموهام و ۲ تا از عمه هام و پدربزرگ و مادربزرگم و کلا تعداد خیلی زیادی از خانواده پدرم از اعتیاد فوت کردن.با اینکه خونواده پرجمعیتی بودن اما همگی دچار اعتیاد شدن.

پدرم هم وقتی ک من هنوز ب دنیا نیومده بودم اعتیاد شدیدی گرفت طوری ک کارش ب کارتن خوابی کشید اما بعد از چندمدتی تو کمپ توسکستان گرگان ک با برنامه تی سی اداره میشد پاک شد.اون زمان مادربزرگ و پدر بزرگم و عموهای دیگم ک از تهران اومده بودن و ساکن گرگان بودن برای بار به دست اوردن پول موادشون گدایی میکردن.خانواده پدرم زندگی خوبی داشتن،پدربرزگم ثروتمند بود،قصابی داشت،اثری از مواد و اعتیاد توشون نبود اما با معتاد شدن دایی پدرم،کل خانواده معتاد شدن.بعضی از فامیلهای پدرم میگفتن بعد اینکه پدربزرگم و دایی پدرم توی بیابانهای گرمسار دنبال گنج میرفتن و بعضی از اون گنجها طلسمهایی داشت ک خطرناک بودن،نیروهای اون طلسمها باعث شده بود ک خانواده یهویی دچار افت اعتیاد بشن.البته ما ک باورمون نمیشد.ولی خوب میگفتن.خانواده پدرم،خانواده عموی پدرم،دایی های پدرم،به همراه بچه ها شون همگی دچار اعتیاد شدن.

طوری ک هنوزم ک هنوزه من عین خانواده پدرم،خانواده ای رو ندیدم ک اعتیاد این طوری از ریشه نابودشون کنه.از  تا پسر مادربزرگ و پدربزرگم،فقط پدرم ازدواج کرد،ک سه تا بچه داره،از عمه هامم ک یه دونشون ک ب خاطر مرض قند ک از ۱۷ سالگی گرفته بود نمیتونست بچه دار بشه(البته،خودش میگفت ک ۱۹ بار حامله شد ک هر بار بچه هاشرو یه طوری از دست داده)،این عمه ام ک عمه کوچیکم بود ک یک سال بعد از فوت پدرم ب خاطر مرض قند در سال ۹۴ فوت کرد.

خودش گفته بود ک من تا سال برادرم دوام نمیارم.عمه بزرگم هم دوسال بعد فوت پدرم در اثر ایست قلبی فوت کردن.عمه بزرگم س تا بچه داره ک دختر عمه ام فروغ ب خاطر اعتیاد تو سن ۲۵ سالگی دچار ایست قلبی شد و فوت کرد.دختر عمه کوچکم فرزانه هم ب خاطر اینکه خونه عمه ام اینها محل رفت و امد مواد فروشها شده بود و هر بار پیشنهادهای بیشرمانه بهش میدادن،کم کم از خونه فراری شد و بالاخره بعد از کلی مقاومت،تسلیم اعتیادش شد،الان هم ک عمه ام فوت کرده،شوهذ عمه ام ک ادم خیلی خیلی خوبیه و تنها دردش اعتیادشه،با یک زن دیگه ازدواج کرده و دختر عمه ام فرزانه دیگه از در به دری و زندگی تو پارک نجات پیدا کرد حالا خونه خودشون زندگی میکنه گویا.پسر عمه ام امین هم ک مرض قندی ک از ۱۷ سالگی گرفته بود بالاخره باعث شد ک تا دم مرگ هم بره و حتی عقیم بشه.اما خداروشکر با استفاده کردن عسلهای آقای شعبان زاده قندش کنترل شد،پسر عمه ام رو دکترهای تهران جواب کرده بودن،اما حالا ازدواج کرده و یه دونه دختر داره ب اسم پریا.

عمه وسطیم هم ک از سه تا بچه ای ک داره،دختر عمه ام چندین سال اعتیاد شدید داشت ب همراه شوهرش ک بعد از فوت شوهرش ک در اثر تصادف بود و تیکه تیکه شده بود،اعتیادش شدیدتر شد و ب کارتن خوابی کشید.خودش تعریف میکرد ک امام حسین ع شفا دادتش البته مرض قندشرو،چون ب خاطر مرض قندی ک داشت ب حال مرگ افتاده بود. دختر عمه ام هم خیلی اعتیادش شدید بود.خودش میگفت ک |(بعد از سکته مغزی عمه ام ک در اثر فشاری بود ک از اعتیاد شمیمه بهش وارد شده بود تصمیم میگیره ک خودشرو بکشه،توی خیابون از ی اقایی چند تا قرص میگیره و میخوره،بعد دیده ک حضرت مریم ع با حالت عصبانی نصیحتی درمورد مادرش بهش میکنه و حرف دیگه ای بهش میزنه ک من الان یادم نیست،اماب هر حال دختر عمه ام بعد از یانکه ب هوش میاد ب سمت پاکی میره و الان هم خداروشکر چندین ساله ک پاکه.

اما پسر کوچیک عمه ام ،هنوز اعتیاد داره،پسر بزرگش ازدواج کرده و دوتا بچه داره.

وقتی هنوز عمه کوچیکم فوت نکرده بود ی شب ک خونشون خوابیده بودیم،من بزا ی حالتی شدم ک نمیدونم چ طور توضیحش بدم،انگار بیدار بودم اما وقتی بخودم میومدم خواب بودم،یهو دیدم ک از پشت پرده ی چیزی خیلی لطیف پرده روب حرکت دراورد و بعد ک صدای فوق العاده با جذبه و زیبایی ک انگار توی میکروفون پخش میشد یا توی یک سالن خیلی بزرگی پخش میشد رو شنیدم ک ب من مستقیم میگه ک من تمام فرزندان اونرو در نطفه خفه میکنم و قبل زا اینکه نفس بکشن،نفسشون رو تو گلو میگیرم.از حال و احساس خودم ک میترسیدم یا نه چیزی نمیدونم زیاد فقط میدونم ک وقتی به هوش امدم یا از خواب بیدار شدم خیلی تعجب کرده بودم.البته شاید خیلی ترسیده بودم اما کنجکاوی من همیشه ب ترسم غلبه میکرد.از اون صدا خیلی ترسیده بودم.و مثل همیشه ب اون بی تفاوت بودم و حتی برای کسی تا مدتهای زیادی تعریف نکردم.چون خودم میذونستم ک از وهم و خیال من باید باشه. چونکه ب هرحال ی چیزایی درمورد اینکه پریها میتونستن جان بچه های انسانرو بگیرن شنیده بودم برای همین ب خودم اعتنایی نمیکردم اما میفهمیدم ک از اون اتفاق خیلی ترسیدم.و اگر ب خودم بود از اون خونه فرار میکردم.حتی شایددیگه تصمیم میگرفتم کنار عمه ام قرار نگیرم.اما زا اونجایی ک گذاشتم ب وهم و خیال خودم،ترسم کمتر نشد ولی این بی تفاوتی باعث میشد که نخوام فرار کنم از خونشون.

البته از عمه ام کمی بدم امده بود ک ب خاطر اونه ک همچین چیزی برای من پیش اومده اما ی چیزایی باعث میشد ک زیاد ب این قسمت خودم اهمیتی ندم ک البته باعث میشد از خودم رنجش زیادی بگیرم.اما خوب نمیتونستم کاری کنم.

البته دلم ب حالش خیلی میسوخت عمه ام از شوهر اولش هم بچه دار نشد درحالی ک شوهر اولش هم اعتیاد خفیفی داشت ک بعد از جدا شدن از عمه ام ترک کرد و دورباره ازدواج کرد وب چه دار شد،عمه من اما از شوهر دومش هم ک اعتیاد خیلی شدید بشیشه و هروئین پیدا کرده بود هم نتونست بچه دار بشه.

اونطوری ک پسر عموی پدرم میگفت،ایل و تبار پدرم توی یک روستایی بین اصفهان شیراز زندگی میکردن،فامیل پدربزرگم بختیاری بود و بعد ب الیکایی مجرد تغییر گیدا کرد و بعد هم ک پدرم بعد از چندین سال فامیلی خودشرو تغییر داد ب سمیعی فر.

چیزی ک هست جد پدریمون اون زمان بر  علیه حکومت قیام کرده انگار ک بعد ب دستور حکومت اون زمان کل ایل بد اب و هواترین نقطه ایران ک اون زمان گرمسار بوده تبعید میشن.ک بعد پدرم هم اونجا ب دنیا میان.خانواده پدرم ب زبان ترکی مسلط بودن و مادربزرگم هم عربیرو کاملا مسلط بود.

همه اینهارو نوشتم ک بگم اون زمانها ک حال من خیلی ناجور بود متوجه ی چیزایی شده بودم ک اعتیادی ک میگن یه نوع بیماری هست شاید این احتمال وجود داشته باشه ک در اثر ورود جنها ب زندگی و ذهن ادمها باشه.و اعتیادی ک در اثر این قضیه ب وجود میاد کل اعضای یک فامیلرو حتی میتونه درگیر کنه دقیقا شبیه ب فامیل پدرم.یک نیروی بی نهایت بی رحم و کشنده ک خودشرو تکثیر میکنه.اگر خانواده و فامیل پدرم دچار اعتیاد نمیشدن اونقدر مهربون و خوب و عالی بودن هم از نظر چهره و هم از نظر اخلاقی ک ادم دوست داشت هر لحظه فداشون بشه.ولی روح نفرت انگیز اعتیاد ب ماهایی ک بی سواد بودیم از لحاظ روحی و معنوی و اخلاقی اجازه نمیداد ک قدرت اینرو داشته باشیم ک چهره واقی خانواده پدرمرو ببینیم.ب همین خاطر هممون تو ی گیجی و سردرگمیو نفهمی خاصی بودیم تو برخورد با اونها.سعی میکردیم هرچه بیشتر ازشون فرار کنیم.چون واقعا هر کسی ک ب اونها خیلی نزدیک میشد شدیدا ب اعتیاد دچار میشد.من اما هیچ وقت ب خودم این حقرو ندادم ک ما هم شاید حق داشتیم و همیشه ب خاطر این موضوع رنج کیشدم و خودمرو سرزنش کردم.ک چرا قدرت اینرو ندارم ک اونهارو بفهمم؟از خانواده پدرم ی عمه برای ما مونده.ک با اون بنده خدا هم ب خاطر بعضی از چیزا الان زیاد رفت و امد نداریم از بس  ک ما بی سوادیم.

اینهارو اگر برا ی ادم عادی بنویسم چیزی سر درنمیاره اما وقتی برای شما مینویسم و حس میکنم شاید ی جاهایی از نوشته های من درست باشه حس خوبی ب من دست میده.ک دوست دارم بیشتر و بیشتر بنویسم و اصلا هم مراعات اینرو نکنم ک چ طور میخواید اون چیزایی ک ب درد شما میخوره رو از داخل صحبتهای من دربیارید.ببخشید من اگر بخوام جلوی ذهنمرو بگیرم تبدیل ب ی سنگ میشه انگار ک با من لج میکنه و اونجاهایی ک باید بنویسمرو نمینویسم.

همین قدر ک نوشتمرو دیگ ادامه نمیدم و از بعد رفتنم تو عرفان حلقه مینویسم اما اخر نوشته هام ادامه این مطالبرو مینویسم اگر دوست داشتید و فکر میکنید ک بهتون کمکی میکنه بخونید.اگر هم ک نه پاک کنید.

منب پیشنهاد یکی از دوستان برنامه ای خودم وارد یک کلاس عرفان حلقه شدم.برنامه ای ک ما کار میکردیم و هنوز هم میکنیم ی برنامه ای هست برای خانواده های اسیب دیده از اعتیاد ک من با شرایطی ک داشتم از لحاظ روحی تقریبا ده سال طول کشید ک کاملا ب برنامه واینکه ریشه برنامه ضد اسلامی و ضد خدایی نیست اعتماد کنم.هرچند میدونستم ک برنامه کاملی نیست اما برای منی ک همیشه دنبال ی هعمچین جایی بودم همین اندازه هم کافی بود تا اون رشدی ک دوست داشتمرو ب دست بیارم.از بین تمام بچه های برنامه طاهره جون منرو انتخاب کرده بود برای اینکه وصل ب عرفان حلقه بشم.خودم میدونستم ک کاملا حسن نیت داره و از اینکه قلبا میدوسنت ک من هم از این طور جاها خوشم میاد منرو انتخاب کرده برای اینکه عضو عرفانی بکنه ک خودش از اون خیلی چیزا ب دست اورده بود.حتی شاید اون الان پاکی فرزندش از اعتیاد رو از عرفان حلقه بدون التبه فقط حدس میزنم.چون چندین سال ن دیگه میبینمش و نه باهاش ارتباطی دارم.طاهره جون معلم بازنشسته بود،من ب خاطر اینکه وقتی تازه وارد نارانان شده بودم و ایشون منرو که یک تازه وارد بودم حمایت کرد و به خوبی مشخص بود ک قصد کمک ب منرو داره خیلی بهش اعتماد داشهتم ک برای من بد نمیخواد و با اینکه ناخوداگاه متوجه شده بودم ک عرفان حلقه نباید چیز خوبی باشه اما درون دلم ب خودم مگیفتم ک طاهره از اون خبری نداره.از بدی های عرفان حلقه.نمیدونم چرا دلم گواهی خوبی نمیداد ک حرفشرو بپذیرم وبرم اما از طرفی چون دچار اون حالتی شده بودم ک براتون نوشته بودم ک توی یک شب تقریبا کل شخصیت من برگشت و اصلا انگار بتدیل ب یک موجود وحشی شده بودم ک تنها معنویتی ک از قبل ذخیره کرده بودم تونسته بود نجاتم بده،برای همین و ب ی امید خیلی کمرنگی با خودم گفتم شاید رفتن ب این کلاس بتونه منرو نجات بده.اون روزها دنبال کلاسهای عرفان بودم مطمین بودم ک رفتن ب کلاسها میتونه منرو از اون درد بی نهایتی ک داشتم نجات بده اما خوبی امیدی هم اون طوری نداشتم ک بخوام جدی دنبال این کلاسها باشم.فقفط چنیدن بار از دوستای طلبم خواستم ک شماره تلفن و یا مکانی اگر سراغ دارن ک ب وسیله اون من میتونم عضو کلاسهای عرفانی و این طور کلاسهایی ک ذکر مگیفتن بشم،بهم کمک کنن ک گفتن این طور کلاسها خیلی سخته و من از پسش برنمیام. البته خیلی تعجب کردم ک اونها این طوری گفتن و همچین نظری دارن  ک نمیخوان امتحان کنن همچین کلاسهاییرو،اما من بی نهایت بی نهایت محتاج ب کمک بودم و فکر میکردم ک وصل شدن ب این طور کلاسهاست ک میتونه ب من کمک کنه، با اینکه تو برنامه قدم هم کار میکردم و مشارکت میکردم و خدمت میگرفتم دقیقا تمام اون کارهایی ک اعضای دیگه انجام میدادن و جلوی چشم من رشد میکردن و من شاید بیشتر از اونها و با ذوق و شوق بیشتری انجام میدادم و حتی تغییر رفتار هم برام پیش میومد ک خیلی تغییر سختی بود ولی باز حال سگی من خوب نمیشد ک نمیشد ک نمیشد.این یک شدت خشم و قهر درونی رو نسبت ب خودم در درونم روشن میکرد ک انگار از ی چیزی خبر داشت ک من خودم بی خبر بودم.بچه ها از مشارکتهای من خیلی لذت میبردن و خیلی بهشون کمک میشد،اما ب خودم نه،انگار اب تو هاون میکوبیدم.خسته کننده و زجراور بود.غیر قابل تحمل بود اما باید تحمل میکردم.اصلا ی دوران خیلی پستی داشتم.

با خودم گفتم برنامه ک نتوست این قسمت منرو خوب کنه شاید این کلاسی ک طاهره میگه بتونه منرو کمک کنه.شاید ب اون سختی ک بچه های طلبه میگفتن نباشه،وقتی یکی مثل طاهره ک عادی هست تونسته اونجا رشد کنه خوب من هم شاید بتونم اما درونی ابدا دلم نمیخواست برم چون میدونستم اگر ک طاهره رفته حتمن کلاسهای عرفانی نیست ک از طرف حوزه و …اینها باشه ولی دیگه چی میتونست باشه؟شاید به بهانه اینکه سرذربیارم ک چه چیزی دارن ب خوردمردم میدن ومن برم بفهمم و سر در بیارم و اگر خوب نیست بقیه رواگاه کنم دیگه تیر خلاصی بود ک باعث شد درونی بپذیرم ک کلاسهارو برم.

ولی خداروشکر میکردم ک طاهره دوباره از من نخواسته ک شرکت کنم ک یکبار ک تو جلسات نارانان بودم از من خواست ک با هم بریم و با ماشین خودش دور بزنیم و باز مثل دفعه پیش رفتیم جنگل النگدره،با خودم میگفتم چرا دست از سر من برنمیداره اما از طرف دیگه ظله شده بودم از اون زندگی ک داشتم.قشنگ یادمه ک با طاهره جون زیر ی درختیتوی النگدره نشستیم نمیدونم چرا میفهمیدم ک ی انرژی هایی دنبال ما هستن ک هرچند ک انگار خوبن و حسن نیت دارن و مارو دوست دارن اما هیچ کدوم از اینها نیستن چیزی ک هست دستگاهیی ک باید تو ذهنم میبود ک تشخیصشون بدم و ب خودم ثابت کنم رو نداشتم.این منرو دیوونه میکردو حالمرو از خودم ب هم میزد.و من محکوم بودم ب اینکه بشنینم و نظاره گر این باشم ک چ اتفاقی قراره برای من بیفته.

از خوبی و خوش قلبی طاهره درصد خیلی زیادی با خبر بودم اما از اینکه زبان اینرو نداشتم ک بهش بفهمانم داره اشتباه میکنه رو نداشتم.اون موقع طاهره درمورد اقای الله یاری برای من تعریف کرد،نمیدونم چرا هم احساس ترس نسبت به اسمش پیدا کردم و هم احساس اعتماد،قلبم اما منرو همراهی نمیکرد.خیلی دوست داشتم من هم عین طاهره سریع اعتماد پیدا میکردم اما این طور نبود.تلقینهایی ک طاهره درمورد خوب بودن اقای الله یاری میکرد نرسیده ب در وردی دلم ناپدید میشدن و اجازه داخل شدن بهشون داده نمیشد هرچند ک حالم خراب میشد از این همه بدبینی و ترس و عدم اعتماد خودم اما ی جایی در درونم راضی بودم از این کارم.طاهره خیلی باهام حرف زد ک اخر قانع ک نشدم ولی قبول کردم کلاسهارو برم ،خیلی خوشحال شد و بهم گفت ک خودش اونروز نیست ولی چون ترم اولی هستم و اون کلاس هم تازه شروع شده و مخصوص ترم اولی هاست خوش شانس بودم ک تونستم شرکت کنم.بهم گفت خیلی از اعضا میان و یکی از دوستانشون هم قرار بود بیان ک ما با هم تو کلاس باشیم ولی من اصلاب ا دوستشون اشنا هم نشدم.از دست خودم خیلی ناراحت بودم ک قبول کردم کلاسهارو شرکت کنم.ب خودم اما دلداری میدادم ک چیزی پیش نمیاد ی کلاس دیگه.روحم هم خبر نداشت چ نکبت و سیاهی و درد و دنیای نفرت انگیزی منتظرمه.یه نیروی خبیثی ک حتی تو سیاه ترین کابوسهام هم نمیتونستم برای خودم بسازمشون.ی انرژِی واقعی و پررویی ک حال ادمرو ب هم میزنه.

از همه دردناک تر این بود ک من یقیین پیدا کرده بودم ک رفتن یک جلسه ب اون کلاس هیچ اسیبی ب من نزده ولی در حالی ک انگار این طور نبود.و من با همون یک جلسه اسیب خورده بودم.

ادرس کلاس ی جایی تو خیابون مدرس گرگان بود ک من از اون محله هم خوشم نمیامد زیاد چون تقریبا ی جایی پرت از مرکز شهر بود.اصلا باورم نمیشد منی ک اینقدر محتاط بودم حالا چ طوری قبول کردم وارد یک واحد اپارتمانی بشم ک اصلا خبر ندارم چ ادمهایی قراره اونجا باشن.ب خودم دلداری میدادم ک چیزی پیش نمیاد زنگ زو زدم و در باز شد و با دوسه نفر از خانمها وارد اپارتمان شدم یادم نیست طبقه چندم بود،وارد خونه ک شدیم صندلی های سفیدی چیده شده بود ئ یه تخته سفید رو به رو مون بود.فضای سردی بود ک انگار اصلا روح نداشت با خودم گفتم مهم نیست الان وقتی همه اعضا بیان و استاد هم بیاد همه چیز عوض میشه.خیلی شک و تردید داشتم ب همه چیز و همه کس،خیلی منتظر بودم ک استاد بیاد و ببینمش،ک در اتاقی ک توی راهرو بود باز شد و یم مردی با قد متوسط و کله ای ک وسط موهاش ریخته بود و دور تا دور سرش موهایی مشکی داشت با شلوار سیاه و پیرهن سفید اومد بیرون و فکر کنم اولین نفری ک با اون چشم تو چشم شد من بودم ک من هنوز نگاهش یادم نرفته.از صحبتهاش چیز یزادی یادم نمیاد.حتی یادم نمیاد ک چه طور خودشرو معرفی کرد،حتی یادم نمیاد ک ما هم خورمونو معرفی کردیم یا نه،من ردیف سوم نشسته بودم،اون شروع کرد ب صحبت کردن درمورد خداوند،معلوم بود ک خیلی چیزا میدونه از همون چیزایی ک من خیلی دلم میخواد درموردشون بدونم،یه صحبتهایی درمورد خدا کرد ولی من خیلی با احتیاط گوش میدادم چون همش منتظر بودم بزنه جاده خاکی،چون از نظر و اعتقاد من تنها یک دسته علم و شیاستگی اینرو داشتن ک عرفانرو برای ما تعریف کنن اون هم اولایی خدا بودن ک اعتقاد من این بود ک خداوند این علمرو فقط ب اونها داده بقیه اگر ادعایی کنن درست نیست.برای همین با احتیاط گوش میدادم ولی اونقدر از خداوند یه مطلبهای خوبی گفغت و من هم هر چی سعی کردم نتونستم حسی از دشمنی اون با خدا پیدا کنم جذب حرفهاش شدم و یه جایی گفتم ک نه انگار این واقعا یک کلاس عرفانه و این اقا هم حسن نیت داره ک یهوویی توضیح داد ک این حلقه هایی ک میبینید و براتون کشیدم یه سری انرژِهایی هستن ک دور تا دور مارو یا کره زمین رو گرفتن،مطلبش زیاد یادم نیست اون مطالبی ک درمورد حلقه ها میگفت ک صد در صد هم برای من جدید بود و عالی چون تا ب حال جایی نشنیده بودم اما وقتی گفت ک کل این کائنات توسط یک نیرویی اداره میشه و اینکه حتی نگفت غیر خداست من خیلی ترسیدم چون اگر میگفت غیر خداست همونجا هم من همه بقیه ناخوداگاه متوجه میشدیم ک این عرفان عرفان ضد خداست اما ی طوری موضوعرو بیان کرد ک من با خودم گفتم این بشر خیلی باهوشه و خیلی با خدا مشکل داره اما نمیتوسنتم بفهمم از کجا منفعت میبره.اینکه نتونستم بشناسمش و برلان غیر قابل شناسایی بود خیلی برام جالب بود.شاید با خودم میگفتم ک تاین میتونه منرو ب اون چیزی ک میخوام برسونه در حالی ک اصلا نمتونستم بفهمم اون چیز چیه؟میدونید شاید یه طور خباثت درونی داشتم یا خسته بودم از طنابها و بندهایی ک اجبار و زور ب پاهام زده بود اجبارو زوری ک از جامعه و از سمت مذهب بهم وارد شده بود با اینکه من ادم مذهبی بودم و هرگز هرگز هرگز اجازه نمیدادم پیش من کسی از روحانیون و شیخها بدگویی کنه ابدا اجازه نمیدادم چون اونها برای من سنبل خداددوستی و توجه کردن ب خدا بودن اما نمیدونم در اثر اون تغییر شخصیت یه شبه بود یا ی عقده های نپرداخته شده ای درمورد خودم ک گیر افتادن تو چیزی ک هیچی چی ازش خبر نداشتم رو ب موندن تو اون زور و اجبار و گیجی و سردرگمی درونی ترجیح میداد درونم انگار.نمیدونم باز هم همه اینها حدسیاتی هست ک درمورد خودم میزنم و شاید حقیقت نداشته باشه و یه نوع خود قضاوتی حادی باشه.

ولی خوب چی متونست وجود داشته باشه ک من بخوام از هوشی ک اون مرد توی ب انحراف انداختن ذهن و دل و ادم درمورد خداوند داشت و ذهنم هم متوجه این هوش شده بود نترسم یا مراقب نباشم.

متوجه این بودم ک اون اقا هدف و چیزی ک براش داره تلاش میکنه خیلی مهمه و مطمئن هست ک صد در صد پیروز هست در برابر تمام ماهایی ک رو به روش نشسته بودیم چرا دروغ بگم درونی من خودمرو هم انگار ی بازنده میدیدم چونکه اون بی نهایت اعتماد ب نفس داشت.ازش خیلی ترسیده بودم الان متوجه میشم ک اون ترس رو خودش ب ما انتقال میداد.ی نوع ترسی بود ک دوسش داشتم حس میکردم شبیه ترسیدن از خداونده.اما نمیدونستم این قدرت دست اون اقا چی کار میکرد؟بریا همین اعتمادم بهش بیشتر شد درونی و بیشتر دلم خواست ب حرفهاش گوش کنم.ولی خدا خواست و وقتی ک اون حرفهاش رو قطع کرد من یک سوالی ازش پرسیدم ک مگه میشه خداوند خودش فقط نظاره گر باشه و یک نیرویی ک خلق کرده این دنیارو اداره کنه.دوست نداشتم جز خداوند کسی مراقب من باشه،اعتقادم جوری بود ک واقعا دلم میخواست ک همون طور باقی بمونه ک خداوند مستقیما از من محافظت میکنه اما اون اقا داشت ی چیز دیگه میگفت و این اتش خشم منرو شعله ور میکرد و چون خودش هم ب چیزی ک میگفت یقین پیدا کرده بود این منرو بیشتر ازش متنفر میکرد ک چه طور میتونه تا این همه بی رحم باشه ک بخواد همچین ضربه ای ب ما بزنه.اون هم انگار اینقدر براش عادی بود این کار ک ارامش لم دادن تو سواحل آمریکا باهاش برابری میکرد.نتونستم طاقت بیارم و تازطش سوالی کردم  و بیشترب خاطر اینکه بقیه رو هوشیار کنم بهش گفتم ک این ممکن نیست ک خداوند یک گوشه ای نشسته باشه و بعد بخواد ی نیروی دیگه مارو هدایت کنه.چیزی ک بود اون خدارو نفی نکرد،ب وجود خدا شهادت میداد،من هم این طوری خودمرو خواستم قانع کنم ک شاید اونقدر ارج و قرب بریا خداوند قائل هست ک نمیخواد قبول کنه ک اون هدایت جهان و موجودات پایین و کمیرو ب عهده گرفته اما نتونستم خودمرو قانع کنم و وقتی سوالمرو ازشون پرسیدم یادم هست ک جمله خیلی بدی ب من گفتن ک من ناخودآگاه متوجه اون شدم ایشون در صحبت با من با جایی از من ارتباط برقرار کردن و این حرفرو زدن ک نمیدونم اونجا کجاست و سوادشرو ندارم اصلا اما نمیدونم چه طوری بود ک متوجه حرفشون شدم.گویا از نقصهایی از من و درون من باخبر بودن ک این رو گفتن.وقتی این حرفرو زدن من متوجه این شدم ک ایشون هیچ حسن نیتی ندارن ک هیچ دشمن سرسختی هم بریا من و اونهایی ک اونجا نشسته بودن هستن چونکه مطمئنن اونهایی ک اونجا نشسته بودن هم پر از نقصهای ریزو درشت بودن.کاری ک شاید ایشون میکرد این بود ک بدون اینکه خود ادم متوجه باشه زیر پوستی و مویرگی نقصهایی از خودترو برای تو رو میکرد ک اونهایی ک سالک هستن شبهای زیادی بیدار خوابی میکشن ک این نقصها بهشون نشون داده میشه اما چیز ک هست اون سالکها از ماه ها و شاید سالها قبل خودشونرو برای رو ب رو شدن با اون نقصها اماده کردن و وقتی با اونها روبه رو میشن قدرت و انعطاف پذیرش نقصهاشونرو دارن و اسیب جدی نمیبنن و ب خودشون اسیبی نمیزنن و حتی خودکشی نمیکنن شاید فکرش از سرشون بگذره و حتی ناامید بشن از زندگی و سلوک اما هرگز خودشکی نمیکنن اگر هم بکنن ی کسی و بزرگی رو دارن ک کمک حالشون باشه.اما همه ماها ک اونجا بودیم ن سیر الی الله داشتیم و نه هرگز تو زندگیمون تجربه ای از این طور چیزها داشتیم ما همه معمولی بودیم و فهمیدن نقصهامون و یا شاید حتی گنجینه های روحی و معنوی ک داشتیم و ازشون استفتده نمیکردیم ک این خودش بزرگترین نقص ما بود باعث میشد ک ی پدیدهخ ای درون ما ب وجود بیاد ک من اسمشرو نمیدونم چیه.البته شاید همه اینهایی ک گفتم فکر و نظر من باشه ولی ب هر حال اون اقا یا امثال اون اقا دستگاهیرو تو وجود و روح و چ میدونم هزار جای زیر و روی ادم فعال میکنن و بعد هم ب ریش ادم میخندن و ب خراب شدن و درهم پیچیده شدن و نابود شدن ما میخندن.خنده های اونها هرگز یادم نمیره،خنده هایی از سر مسخرگی تام.اصلا مسخره گی ک تو کلمه نمیشه باطنشرو بگی ک تا چ حد انسانرو ازار داده.

از اون اقا سوالمرو کردم و جوابمرو گرفتم و خداروشکر ب چیزی ک میخواستم رسیدم و دلم یمخواست هر چه سریعتر اونجارو ترک کنم.اما نمیدونم چه طوری شد ک ناامید و تنهایی و دردی ک ب خاطر تغییر شخصیتم تو سال ۸۳ اتفاق افتاده بود باعث شد ک نخوام اونجارو ترک کنم الان ک نگاه میکنم میبینم شاید یه انرژِی شبیه ی حسی از یک اژدهای نر سیاه بود ک ذهن منرو تو خودش گرفته بود من هرگز این در یادم نبود و الان ک دارم مینویم و ب اون زمان برگشتم میتونم اون انرژِی رو حس کنم.و برام خیلی عجیبه.چون همیشه فکر میکردم ک خودم مقصرم و نشستم و ارتباط گرفتم.الان متوجه دارم میشم ک بعد اون روز من از تمام پنجره ها بدم اومد.شاید وهم گرفته منو الان ولی چیزی هست ک واقعا دارم میگم.من زا پنجره ها بدم اومد.اون آقا درمورد اتصال صحبت کرد و من وقتی دیدم ک تو اتصال قرار هست ک دست همرو بگیریم ناخودآگاه برام ی حس ارامش اومد چونکه ما سالها در برنامه اخر جلسه دست همرو میگیرفتیم و دعای ارامش میخوندیم و من با خودم فکر کردم ک این هم یه چیزی شبیه ب اونه و ما ب خدا وصل میشیم.الون آقا صندلی هارو دایره ای قرار داد و خودش اومد وسط ایستاد شوق و هیجانی ک داشت رو دوست داشتم و برام جاتلب بودو اون عشقی ک ب اون کار داشت منرو یاد عشق خودم ب خدا مینداخت و حتی براش ارزش قائل بودم.اما توضیحاتی ک داد یادم نیست ولی این یادمه ک درمورد یک تک چشم صحبت کرد و گفت ک این تک چشم خیلی مقدسه،تک چشمی ک من بعد از اون اتفاقی ک در سال ۸۳ در اون خونه قدیمی برام افتاده بود زیاد توی ذهنم دیده بودمش و حتی ازش نقاشی کرده بودم.من میدونستم ک اون تک چشم ،چشم شیطانه ولی خیلی خیلی گیج شده بودم ک چرا اون اقا داره این همه با قداست درموردش حرف میزنه با خودم گفتم ک اون ماهارو چی حساب کرده دیگه واقعا اگر هرکی هم بی سواد بوده باشه یا کافر هم بوده باشه لااقل فیلم ک دیده،تو تمام فیلمهای روحی و جنی و شیطانی امریکایی و خارجی تک چشم نشانه چشم ابلیسه.اونجا بود ک حس کردم اون اقا چ قدر فرق کرد یهویی و از سادگیش گیج شده بودم و با خودم میگفتم شاید این هم ی طرفندی باشه.منکه چیزی متوجه نشدم ک چرا یهو اصلا ب این موضوع توجه ای نکرد و این موضوع براش اهمیتی نداشت انگار ک اگر ماها خبر داشته باشیم ک اون چشم شیطانه خوب شاید دیگه هرگز کلاس نیایم و یا اتصال نگیریم.اما ب خدا نمیدونم چرا با اینکه میدونستم تحت تاثیر جو قرار گرفتم و چشمامرو بستم و حتی دلم خواست ک اون تک چشم بزرگ و کشیده و طوسی رنگی ک همیشه میدیدم جلوی چشمام بیاد ک اومد.الان متوجه مشم ک خیلی از اون مرد ترسیده بودم.خیلی زیاد.نباید ب اون دروغ میگفتی.ی جوری بود ک اگر دروغ میگفتی شاید میمردی همون لحظه.البته این مطلب رو همین امشب ب ذهنم رسیده ولی نمیدونم چ قدر درسته و چه قدر غلط.وقتی ک چشمامونو باز کردیم،هر کی گفت ک چی دیده من هم گفتم ک تک چشم دیدم بعد با ترس خیلی زیادی ب خودم گفتم شاید در اثر تلقین بوده ک دیدم چون دلم نمیخواست ک شیطانی باشم.غیر من یه خانمی ک کنارم نشسته بود هم تک چشم دیده بود جالب بود ک من حالم گرفته شد ک اون هم دیده دلم میخواست فقط خودم ببینم ،البته جایی در من این طوری بود.من ترسیده بودم.وقتی این مطلبرو ب اون اقا گفتم ،زیاد  اون طوری توجه ای نکرد اما ب همه گفت ک تک چشم دیدن خیلی چیز بزرگیه اما برای من عادی بود چون من از سالها قبل مدام میدیدم.نه اینکه تمرکز کنم . ببینم،نه،مدام جلوی چشمم بود از اون زمانی هم ک تو فیلم دیدنها متوجه شده بودم ک این تک چشم،چشم شیطانه ،انگار از ترس و تلقین بیشتر جلوی چشمام میومد.من از اون تک چشم خیلی بدم میومد،چونکه فهمیده بودم شیطانیه.

بعد اون اقا از ما خواست ک بگیم هرکی چی دیده؟منم گفتم ک یک تک چشم بزرگ دیدم ک مردمکش طوسی رنگ بود،الان وقتی ب اون موقع نگاه میکنم ،مبینم ک خیلی چندشم میشد ک چشمامو بستم تا اون تک چشم لعنتی رو ببینم،دقیقا نمیتونم بگم چی باعث این میشد ک من بخوام دوباره اون تک چشمرو ببینم شاید ب این خاطر بود ک حضور اون همیشه آزارم داده بود و دلم میخواست بفهمم ک دقیقا ماهیتش چیه تا شاید بتونم خودمو ازش خلاص کنم یا اینکه دقیقا ب خودم ثابت کنم ک شیطانیه تا دیگه اجازه ندم وارد ذهنم بشه.

اون اقا با هیجان و خوشحالی و شادی خیلی زیادی ک بیشتر درونی بود ب هر کدوم از شکلهایی ک ما تو ذهنمون دیده بودیم توجه کرد.برای من خیلی جالب بود.اما بیشتر ترس درونیم از این بود ک اون ب چیزهایی ک میکه و تو فکرشه ایمان داره و این کار منو با خودم سخت تر میکرد چونکه باید ی طوری ب خودم ثابت میکردم ک اون تو اشتباهه.اما چون خودش هم  عنوان یک انسان چیزهایی ک شاید در اثر تجربه کردن بهش ررسیده بود ب اونها ایمان داشت من سلاحی در برابرش نداشتم جز اینکه از غیرت و تعصب خودم روی اعتقاداتم استفاده کنم.ک این شاید باعث پوزخند درونی اون ب من میشد.بعد  اینکه حرفهای همه رو شنید و ب من و چند نفر دیگه هم با نشاطی ک قابل توجه بود گفت ک واقعا اون چیزی ک دیدید خیلی مهم و با ارزشه و این چند فکر رو توی ذهن من اورد،اولیش این بود ک خواستم هیجان زده بشم ولی نشدم،دوم این بود ک فوق العاده غمگین شدم چونکه باورم شد ک شیطانی هستم و دیگه کارم تمامه،ناامید شدم از خودم و اگر در قبل شک داشتم ب خودم ک ب خاطر نماز نخواندن یا انجام گناه های دیگه ،یک فرد شیطانی هستم،حالا دیگه باورم شد ک هستم.نمیدونم چرا هی خواستم برم جلوتر و بعد از اینکه اون اقا گفت ک یکبار دیگه باید دست همرو بگیریم و خودش هم ی جایی بین اون ادمها ایستاد و دستشونرو گرفت و اتصال برقرار کردیم و شاید گفته بود ک من خودم کمکتون میکنم،دقیق یادم نیست،من خیلی درونی ترسیده بودم و ب خودم دائم میگفتم اجازه نده اون اینکار رو بکنه ولی چون آگاهی نداشتم از جریان حلقه،اصلا ب ندای درونی خودم توجه ای نمیکردم،شاید اگر آگاهی داشتم هرگز این کار رو نمیکردم و حتی پامرو توی اون کلاس نمیذاشتم.شاید جزو توهم من باشه اما من حس میکنم ک تو بعضی از کلاسها شاید افرادی ک اونجا هستن ادم نباشن،یا مثلا تو اتاقهای دیگه ک درشون بسته ی چیزهای دیگه و یا حفره های دیگه وجود داشته باشه،شبیه این حفره هایی ک تو فیلمها نشون میدن و از طریق اونها وارد ی دنیای دیگه میشنوحفره های رنگی رنگی و سیاه و قرمزی ک شاید از طریق نوری ک تو آیینه انعکاس پیدا میکنه میتونن ب وجود بیان.البته شاید اینا همه جزو خیال من باشه اما تازه الان اومد ب ذهنم و گفتم براتون بنویسم.

شاید هم مزخرف باشه چیزی ک نوشتم ولی خوب شاید هم حقیقت باشه.

نوشتنش بهتر از ننوشتنشه.

بعد از اون اتصال دیگه چیزی یادم نمیاد،شاید حرفهای اون اقا یادم بیاد ک درمورد این بود ک ما با اتصالهای ک میگیریم میتونیم ب دیگران کمک کنیم و انرژی درمانی کنیم من باورم نمیشد ک توی یک جلسه ای نشستم ک توش ب این راحتی از انرژی درمانی دراه صحبت میشه و حتی آموزش داده میشه،چونکه من انرژِی درمانی رو فقط تو کلیپها دیده بودم و افرادی ک انرژی درمانی هم میکردن آدمهای خیلی قدرتمندی بودن ک باعث بهب%D